زن خزيد گوشه ديوار. تنها بود و بي دفاع. زن فرياد مي كشيد و واماندگي و ضرب شست مرد را مزه مزه مي كرد. زن تنها كتك مي خورد و بغضش نمي شكست.
زن دست نوازشگر مي خواست، اما مرد ـ مثلاً شوهرش ـ گلوي شب را مي دريد. زن مي گريخت از عصبيت، از شك و ترديد و از همه بدخواهي محرمي به نام شوهر.
زندگي در گاو گم غروب ادامه مي يافت و زن از تعصبي كور مي گريخت و از همه شك ها و ترديدها. مرد اما همچنان بر پيكر زن آوار شده بود. زن مجال گريز نداشت.
صورت تكيده زن با دست سنگين مرد، خراش برداشت. او گريخت گوشه جزيره تنهايي، مرد اما مصمم ، محكم تر زد. از صورت زن ـ مثلاً دلداده مرد ـ خو ن مي باريد. هيچكس نبود تا بپرسد به كدام اتهام،مجازات مي شود و مرد با كدام اختيار، گلوي شب زن را مي درد. هيچ عابري از خيابان و بزرگراه همين شهر ميليوني، از كوچه پس كوچه هاي شب، نشانه عفت زن را نپرسيد. گناه زن چه بود؟!
خشم بر تن شب آبله انداخته بود و رعشه بر پيكر عابران. هواي خيابان و بزرگراه شهر، بوي شك و ترديد مي داد و دست سنگين مرد بود كه صورت زن را نوازش مي كرد، اما چه سخت و چه سرد!
حادثه و حادثه ها اتفاق مي افتد. قبلاً هم چنين بوده. مرد بر سر دلداده اش مي كوفت و مي خواست كه زن، مونس لحظه هاي درد و انتظارش به د وا و درمان، به لحظه هاي بي او، اعتراف كند. زن اعتراف كرد:«من خيانتكار نيستم.» و مرد اما محكمتر مي كوفت.
زن مي دانست وقتي پيراهن شوهر دو تا شد… اما اين نتيجه اعتراض بود. اين ايستادن بر بلنداي عشق بود وسيلي بي وفايي مرد را خوردن. زن اما هيچ نمي گفت. پس عابران گذشتند و من نيز. ديگران هيچ نمي گفتند و من نيز هيچكس شهامت نداشت بپرسد گناه زن چيست و من نيز.
زندگي نبض مي زد، جايي كه عشق معناي وفاداري به خويش را فهميده، و ا و هيچ نمي گفت. زندگي در گاو گم شدن خورشيد، رنگ مرد سالاري گرفته بود و هيچكس جرأت نداشت…
2
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 12:54  توسط مهران
|