صاحب دكه عادت كرده بود هر روز دوچرخه اي جلوي مغازه اش بايستد، دستي دراز شود و روزنامه اي را بردارد. عادتي كه سه سال ادامه داشت و چه حيف كه سال آخر قطع شد؛ بايد براي امتحانات نهايي و بعد كنكور، خرخواني مي كردم.

مرد ميانسال آن روزگار، حالا موسفيد كرده و مي داند كه همشهري‌اش، سالهاست در روزنامه‌هايي كه زماني برايش معما بوده، دارد كار مي كند. حضورش گاه پررنگ است و گاه كم فروغ. دوچرخه سوار روزهاي مدرسه، حالا روزنامه‌نگار شده، و اين چيزي بود كه من دوستش داشتم. سفر كني و ببيني ديگر سويت، مردم چه مي كنند. روياي‌شان چيست. خواب و خيال‌شان كدام.

 تنها وقتي دبير تحريريه وقت روزنامه ابرار ( 69 –70 )، بعد از شوراي تيتر عصر همان روز با اخم و تخم رو به من گفت: “از اين به بعد هر جا مي ري من بايد در جريان باشم”، فهميدم كه به هدف زده‌ام. حسين قندي اما خبر را خوانده بود. تشويقم كرد:”نشين، بزن بيرون. كار درست را انجام بده”. زدم بيرون و سنت پشت ميزنشيني را دستكم براي خودم، ممنوع كردم. نتيجه اين شد كه تا به امروز همه زندگي و توانم را خرج روزنامه‌نگاري كردم. به پايش نشستم. تاوان هايي داشته كه تا به امروز همه اش را پرداخته ام.

به ياد ندارم، قهر من و او به دقيقه هم كشيده باشد.گاهي وقت ها از اينكه درآمد اين حرفه كم بوده و مجبور بودم گرد بخوابم تا درمانده نشوم، از دست حرفه‌ام، ناليده ام ولي به دقيقه نكشيده و دوباره همديگر را در آغوش كشيده ايم. من و او، اشتباه نكنيد من و روزنامه‌نگاري، هميشه در آغوش هم خصوصي ترين حرف‌هايمان را زده‌ايم. از شما مي پرسم همه اينها عشق نيست، آيا؟

هميشه به اين نقطه از “آنچه گذشت” مي رسم، شعر “ناظم حكمت” با ترجمه “احمد پوري” را زمزمه مي كنم: “گفت بيا، گفت بمان، گفت برو، گفت بمير / آمدم، ماندم، رفتم و مردم”.

هيچ وقت كار ديگري غير از روزنامه‌نگاري نمي دانستم كه انجامش دهم، نه اينكه بي دست و پا باشي و هاج و واج، كلاهت را بردارند و تو هيچ نگويي. اما به تجربه آموخته ام كه دنيا را ديدن و تجربه كردن، به قول قديمي ها بهتر از دنيا خوردن است. و همين احساس است كه شايد نمي گذاشته و نمي گذارد به فكر شغل ديگري باشم. بايد از خانواده ات بگذري و از داشتن خانه اي در بالاي شهر. از درآمدهايي كه نمي داني چطور بعضي‌ها دارند و مي خورند و مي چرند و هيچ شان هم نمي شود، شايد. اگر اهل ظاهر سازي بودم، همه چيزم بهتر از امروز بود.

دوستش دارم، برايم شور دارد و شوق.با همه شوري كه براي ديگرانش مي سازي، و همه لذت و هيجاني كه براي خودت نگه مي داري. اگرچه ممكن است اين شور و عشق را با نا اهلش قسمت نكني، كه من چنينم. هنوز هم مثل سال هاي 69 با شور اين حرفه، سازم كوك مي شود. روزنامه‌نگاري برايم تا آخر عمر هيجان دارد.