گشنگي
مي رفتم اگر در پي غذايي و آبي، برگشتني در كار نبود كه مسافران سفيدپوش هر لحظه بيشتر مي شدند تا حلقه را پر كنند دور جايي كه كعبه بوده و هست. بايد مي ايستادم آن دورترها به تماشا و نماز، اگر در پي آبي و غذايي مي رفتم. كه نرفتم.
گشنه بودم. يكي زد روي شانه راستم. دستي دراز كرد به تعارف: "بفرماييد، ته دلتان را مي گيرد. من را هم دعا كنيد". رفت و به ديگري تعارف كرد و بعد در جمع سفيدپوشان گم شد. نخود آورده بود و كشمش. كاش چيزهاي ديگري خواسته بودم، از خدا. گشنگي كشيد كنار و صدايي مخملين، در گوش ها زنگ زد. وقتش بود. همه برخاستند به نماز.
دعوت
_ راستي چطور شد آمدي؟
_ دعوت شدم. خودم هم نمي دانم، چطور. از اول سفر دارم با خودم كلنجار مي روم كه چطور همه چيز جور شد.
_ شما چطور؟
_ شايد خيلي خوش سانس بودم اما واقعيت اين است كه دعوت شدم. همه مي گويند وقتي قرار به آمدن باشد، خودت هم نمي داني. جواز سفرت صادر مي شود. خدا خودش دعوت كننده اصلي است.
حرف هاي اولي و دومي از همينجا شروع شد.
راستي من چطور دعوت شدم؟ از خودم پرسيدم مثل هزاران نفر سفيدپوش ديگر كه اين را از خودشان مي پرسند. راست مي گفتند اگر قرار به آمدن باشد، همه چيز را خودش جفت و جور مي كند.
با اولين الله اكبر، صف قد كشيد. جاهاي خالي پر شد. سر انگشتهاي پا را نشانه مي گذاري تا در يك خط بماني.
مهم نيست صف اول باشي يا كه دوم. كسي بالاتر از كسي نيست، مگر به آنچه در دل دارد. و همه او را به اين صفت مي شناسند: "خداوندي كه بخشنده و مهربان است". و نماز سر مي گيرد. صداي مخملين بيدارت مي كند تا فراموش نكني كجا هستي. چطور دعوت شدي و حالا ايستاده اي به نماز، به نياز.
توضیح:
این مطلب به عنوان ورودی یک گزارش در دوچرخه منتشر شد. حمید محمدی محمدی قسمت دوم گزارش را نوشته است و من سهمی در آن برای خودم قائل نیستم الا همین ورودی کوتاه و کوچک.
46 سالگی را پشت سر گذاشتم. آدمی در این سن و سال چقدر هنوز جرات دارد. ازدواج و زندگی جدید و ... خلاصه اینکه از همه چیز راضی ام. آرامش و رضایت همه سرمایه من است. امیدوارم مستدام باشند.