به یاد استاد حسین قندی که کمر به اطاعت خم نکرد

زنده یاد حسین قندی، واژه‌های شعرهای فروغ را دوست داشت، هیجان را دوست داشت و چه رندانه معناهای متضاد واژه‌ها را هنرمندانه به خدمت می‌گرفت.

سعدی‌وار زندگی کرد. خنده‌هایش را از بقیه دریغ نکرد، حتی زمانی که ماه‌ها بیکار شده بود و "مقام‌های بالادستی" اجازه نمی‌دادند روزنامه‌نگارانی مثل او، وارد تحریریه‌ها شوند. او اما کمر به اطاعت خم نکرد.

مهران بهروزفغانی

ادامه نوشته

«تئو آنجلوپولوس»: در سرزمین مادری ام غریب و پناهنده هستم

درباره «گام معلق لک لک»

سکوت به قوت یک گفتگو، پرمعناست

در سرزمین مادری ام غریب و پناهنده هستم - «تئو آنجلوپولوس»

 

ترجمه: مهران بهروزفغانی

گفتگو: ادنا فینرو 1991، از کتاب: «گفتگوهایی با تئو آنجلوپولوس»، انتشارات می سی سی پی (آمریکا) 2001

 

... همه از من درباره سکانس مراسم ازدواج در فیلم گام معلق لک لک می پرسند و اینکه در این سکانس، یک سکوت مطلق حکمفرماست؛ حتی یک خط گفت و گو هم رد و بدل نمی شود. این اتفاق و تاثیرات آن بر مخاطب، کاملا وابسته به نمایش تئاتری است  که در سکوت مطلق بازی می شود. در این وضعیت تصور کنید که پچ پچ کردن و صداهای ضعیف، تکان خوردن های مداوم تماشاچیان روی صندلی و خلاصه هر صدای مزاحم دیگر چقدر اعصاب خردکن است. از تماشاچی انتظار می رود معنای سکوت این صحنه را از عمق جانش بشنود و درک کند؛ سکوتی که به اندازه و قوت یک گفت و گو، پرمعناست.

 

ادامه نوشته

براي با هم بودن

زن عطر مرد را شنید. ایستاد. نگاهش کرد. خوش قامت و سفیدپوش بود. دلش همراهی می‌خواست.

مرد صورت زن را دید. ایستاد. نگاهش کرد. خوش قامت و سرخ‌پوش بود. دلش همراهی می‌خواست.

در رفت و برگشت دو نگاه، زن گفت: چه خوب می‌شد با من قدم می‌زد.

مرد به خود پیچید: چه خوب می‌شد با من همراه می‌شد.

***

زن گفت: لعنت به این زندگی ...

مرد گفت:‌ لعنت به این بخت ...

زن گفت: اگر لال نبودم، می‌گفتم عاشقت شدم.

مرد گفت: اگر بداند لالم، همراهم نمی‌شود.

دو نگاه از هم دور شدند. و عطر مرد روی صورت زن چرخ می‌خورد.

دريا دريا را بلعيد

دل دريا خون شده بود، نه خطش بزن. دل دريا خون شد، نه خطش بزن. دريا دريا را بلعيد، نه خطش بزن. دريا دريا را ...

هميشه قرار نيست و هميشه هم نمي توان تيتر مناسب و در عين حال زيبايي نوشت؛ خاصه اينكه حالا دوست دارم براي همه اين دريانورداني كه جانشان را از دست دادند، چيزي بنويسم. دنگم گرفته حتي شده دو سه خط تيتر را تمرين كنم تا مثلا عذاب وجدانم را خلاص كنم.

اولين تيتر و سطري كه خوانديد، من را ياد استادم هميشه استادم، مرحوم آقاي حسين قندي انداخت. سال ها پيش درباره اش برايم گفته بود كه ماجرايش چيست. امروز و امشب اما كسي را ندارم برايم خاطره‌اي بگويد و تيتر خوبي بنويسد و انتخاب كنم. 

هواي نوشتن ندارم و باز هم براي همان عذاب وجدان لعنتي مي خوام تيتر بنويسم. ولي اين را مي دانم كه غرور اين دريانوردهاي هموطن آنقدر بزرگ و عظيم بوده كه در هيچ كلمه اي جا نمي شوند. ياد ترانه‌اي افتادم كه آقاي صدا مدت ها پيش با آهنگ زيبايي اجرايش كرد و آنجا مي گفت: « اونقدر بزرگ تنهايي اين مرد، كه حتي تو دريا نميشه غرقش كرد....»

 

هميشه نمي توان براي هر رخداد خوب و ناخوبي، تيتر مناسب و زيبايي نوشت؛ كه رسانا باشد. اگرچه به همه ما آموزش دادند در هر شرايطي بايد كار حرفه‌اي‌مان را به خوبي و درستي انجام بدهيم. اگر ننويسم با اين عذاب لعنتي چه كنم؟ تنهايي مرد، غرور دريانوردان، نفتكش، حادثه، دريا، ايران، خانواده، همسر و فرزند .... و چشم‌هاي انتظار.... همه اينها مثل از جلوي چشمانت رژه مي روند و تو همينطور خيره مي‌ماني... و مي داني و مي فهمي كه درياي چين از مردمت قرباني گرفته. مي‌داني در اخرين ثانيه‌هاي نفس كشيدن، دلهره چه بر سر دريانوردان سرزمينت اورده... شايد هم نمي توانم و نمي توانيم تصور و تجسم كنيم.

هر چه هست و هر چه بود، درياي چين دريانوردان ما را بلعيده. نفتكش سانچي حالا در اعماق دريا آرام گرفته در حالي كه پيكر دريانوردان ما در آن جا مانده. اميدوارم خبري بيايد كه تعداد زيادي از انها زودتر از هر آتشي توانسته باشند خود را به دريا انداخته باشند و حالا كيلومترها آن طرف‌تر روي موج‌ها منتظر امدادرسان ها و تيم‌ها جستجوگر باشند. يعني مي‌شود خوشحال‌كننده‌ترين خبر سال 96 اين باشد؟

شايد هم بايد واقع‌بين‌تر باشم و از خيالات دور. هر چه هست و هر چه بود اين را مي دانم كه دريانوردان ايراني آدم‌هاي شجاعي بوده و هستند كه حاضرند اين شغل پرخطر را انتخاب كنند. من به اين غرور افتخار مي‌كنم و مي دانم درياي چين يا كه اقيانوس، هرچه باشد، نمي تواند هم‌سنگ خود را در خود كند. غرور اين دريانوردها آنقدر بزرگ است كه هاضمه آب‌هاي عميق را توان بلعيدن آنها نيست. مگر، مگر اينكه بپذيرد « دريا دريا را بلعيد» ه است. 

ديدار با آقاي صديقي، 21 دي ماه

موسسه همشهري قصد داره روز دوشنبه هفته آينده ( 21 دي ماه 94) براي قدرداني از همه تلاش‌هاي آقاي استاد فريدون صديقي، مراسمي برگزار كنه. ساعت مراسم 10 صبح اعلام شده و اميدوارم فرصتي بشه تا همه شاگردان و دوستداران اين نيك‌مرد بتونن از نزديك اداي احترام كنند. اگرچه نمي دونم چرا صبح به اين زودي مراسم گذاشتن ولي همينش هم غنيمته! چرا همييشه بايد منتظر موند تا استادي و معلم پيشكسوتي و عزيزي به ببيماري و مشكلي مبتلا بشه و بعدا برايش نشست قدرداني برگزار كنند.

در همه روزها و سال‌هايي كه شاگرد بزرگان روزنامه‌نگاري بودم و هستم، بسيار و بسيار از استاد صديقي آموخته‌ام. مدت‌ها گشتم تا اولين گزارش‌ داستاني ايشون رو درباره پهلوان‌هاي كرمانشاه پيدا كنم و بخونم و گنجينه‌هاي ديگه‌اي كه استاد نوشتند. فقط حيف كه صاحب اين همه ذوق و سليقه، داستان‌نويسي نكرد و باور دارم خيلي‌ها رو از خوندن محروم گذاشت.

اين رو هم بنويسم كه هر وقت نام آقاي صديقي رو مي‌شنوم، ياد مرحوم استاد حسين قندي مي‌افتم. چه بسيار به من آموخت و برايم زحمت كشيد. هنوز نتونستم مرگش رو تحمل كنم و هميشه به دوستانم مي‌گم كه چقدر يتيم شديم ما! چقدر فقير شديم ما. چه دوره بدي رو حداقل در روزنامه‌نگاري مي‌گذرونيم ما؛ بيشتر بزرگان بي‌ادعا كه معلم من و شماها بودن، فوت كردن يا كه قلمي در دست ندارند يا اگه هستن، بي‌يال و كوپال گوشه‌اي دارن گذران مي‌كنند. 

دستكم حالا خشنودم كه هنوز چهره‌هايي رو داريم مثل آقاي صديقي، آقاي قاضي‌زاده و اندك چهره‌هاي ديگه كه هنوز اگر حوصله‌اي براشون مونده باشه مي‌تونند نكته‌هايي به من و ما ياد بدن. بايد قدردان همييشگي همه اونها باشيم. 

سر قرار

رفتم سر قرار٬ نیـــــــامد‌

سخت است انتظــــــار٬ نيامد

گفتی صبـــــــور باش؛  چگــــــونه؟

ای بخت بد بیــــار  نیـــــامد

ماندم میـــان مردن و ماندن

نـــــه٬ مرگ هم به کــــار نیــــامد

****

گل ـ گفت ـ با بهــــــــار می آيد

اين هم ببين بهـــــار٬ نیــــامد

* سروده بهروز رضايي. حيف و صد حيف كه مدت‌هاست نديدمش و مثل گذشته‌هاي دور، پر سرود نيست.  

رادیو اگر نبود ...؟!

 امروز یا که دیروز، تولد یک قوطی پرسروصدا بود. یک قوطی که روزگاری برای خیلی ها همه چیز بود. تخیل و معجزه چه بسا. و صدایش که برای خیلی ها هنوز با خاطره هایی همراه است.

رادیو در ایران ۷۲ ساله شد، با همه صداهایی که از میانه چرخاندن یک قرقره و چند سیم، خیال مان را پرواز می داد. رادیو هنوز هم پر راز و رمز است ولی حالا فقط یک قوطی نیست.

همان اول ها که بچه بودیم، من و هم سن و سال هایم را می گویم، رادیو و صداهایی که از آن بیرون می ریخت، پر از رمز و راز بود. اینکه کسی که آنجا نشسته و دارد حرف می زند، چه قیافه ای دارد؟ همه این حرف ها را که مثل بلبل می ریزد توی گوش مان، آیا از روی نوشته می خواند؟ و دهها سئوال بیش از آنچه امروز درباره رادیو و کاربردهایش داریم.

واقعا رادیو معجزه بود. رادیو کمک می کرد تا خیال مان را تا کجاها پرواز بدهیم. رادیو به ما کمک می کرد شبیه سازی کنیم و جاهای خالی را پر کنیم. نوشته های رادیو محکم بود و حرف های زیادی برای گفتن داشت. صاحبان صداها و آنها که برای مان می نوشتند و دهها ساعت زندگی ات را پر می کردند، فقط صدا نبودند، تاریخ هم بودند، جغرافیا هم بودند، قصه و لطیفه هم بودند. رادیو و آنها که کار می کردند به اندازه قواره امکاناتشان ولی با تمام وجود، نیازهای آن زمانت را پر می کردند: غیرمستقیم آموزش می دادند، دانستنی هایت را اضافه می کردند، روحت را جلا می دادند با موسیقی و هزار و ده نکته و تکنیک و برنامه دیگر.

تلویزیون که آمد اگرچه رادیو قدری کنار کشید ولی دوری و دلتنگی هایش خیلی زیاد نبود. هم رادیو دوباره خودش را پیدا کرد و هم شنونده هایش فهمیدند تلویزیون همه خیال هایشان را پرواز نمی دهد. تصویر البته جذاب بود ولی تلویزیون گویی همه مردم عالم را لخت و بی نوا کرد. تلویزیون همه ما را گروگان گرفت، اصلا رویاهایمان را برد، و هرچه خیال داشتیم  از ما گرفت. و تو هنوز هم تماشاچیانی را می بینی که خیال هایشان را به تصویر می فروشند.

رادیو اگر نبود مطمئن هستم دنیا چیزی و چیزهایی کم داشت. رادیو اگر نبود، ذهن خیلی از مردم همینجور صاف و دست نخورده باقی می ماند.

 رادیو بزرگترین کمک را به انسان کرد. رادیو به ما کمک کرد تا به بی نهایت ها فکر کنیم. رادیو داستان پردازی را به ما یاد داد. و یاد داد چطور در محدودیت ها و معذوریت ها، فکرمان را به طرف دنیاهای بی سقف و بی زمان و مکان پرتاب کنیم.

 

این نوشته را تا به آخر نخوان

 

برای شعرهایش که چاپ نشد؛سروده حسین قندی 

بی تاب شد. بلند شد. آسیمه سر، دیده بان شد روی سرپنجه های نازک پایی که سالها پیش شکست. روی پایش بند نبود؛ که هیچ وقت نبود. جای مان تنگ بود و جمعیت زیاد. عرشه کوچک بود ولی دریا بزرگ. نگاهت که سر می خورد، دریا همه جا ریخته بود و آخرین موجی که باد خنک را به تنت می چسباند، یادت می آورد که حواله زمستان به کیش هم رسیده.

***

باید بهارانه هم که شده چیز دیگری می نوشتم که نشد. روزهای اول سال به اندازه همه سال خواندم و فرصت بهارانه در بهار در نرسید. این نوشته را هم پیش از نوروز به خواست روزنامه آرمان نوشتم که خوشبختانه چاپ نکرد. انتظاری هم نبوده و نیست. نه طلبکارم ازشان نه بدهکارم بهشان. خلاف تیتر مطلب، خواستید تا به آخرش بخوانید. یادی است از استادی و شعرهایش که دوست داشت روزی منتشر شود. مهران بهروزفغانی

 

 

ادامه نوشته

من تا اینجا نوشتم، دیگران ادامه بدهند

 

بالابلند خاکستری روشن، چشم های گیرا، که گاه ریز می کند برای رد شدن ابرهای سیگار. خاکستری پوش صورت صاف با کیف هارولد، و دندان های صدفی که رژه می روند بعد از شکستن خنده ای که هنوز بر لب دارد یا که داشت.

این یادداشت روزهای گذشته به یاد استاد حسین قندی برای روزنامه شرق نوشته و در همین روزنامه منتشر شد.

 

ادامه نوشته

خداحافظ ایبنا

ایبنا هم برایم تمام شد. مثل بعضی جاهای دیگر که کار کردم. ایبنا برایم فرصت خوبی بود تا ادم های جدیدی را بشناسم و ببینم چطور می توان تجربه را به برخی که علاقه دارند بشنود، منتقل کرد. برخی که اصلا اهل تامل و تجربه نیستند هم که کاری ندارم. وجدانم راحت است تا به امروز هر چه که اموخته ام و لازم بوده، در جاهایی که کار کرده ام، به اهلش گفته ام. از اینکه بیش از ۴ سال در ایبنا کار کرده ام خوشحالم. از اینکه از اشتباهات دیگران فرصت اموختن پیدا کردم هم خوشحالم. دنیای به این بزرگی، جا برای ادم ها، بسیار دارد، این ما هستیم که باید انتخاب کنیم. خواستی همینجا که هستی بمان، نخواستی برو. خانه و کاشانه ات را عوض کن. مهم تر از همه این است که ذهن و ضمیرت را اول از همه عوض کنی. ایبنا روزهای خوش زیاد داشت، نه به اندازه میراث خبر(سی.اچ.ان) البته. اما در نوع خودش ایبنا، یک زندگی بود و نکته هایی که شنیدنی بوده و هست. برای همه ماندگان در ایبنا آرزوی توفیق روشن ضمیری در دل و ذهن دارم. 

تا اطلاع ثانوي اينجا مي ماند

 
نامش فراموش شد، كارش اما نه. جانش گداخته شد، ايمانش اما نه. نخواست توي چشم باشد. نخواست كوچه اي به نامش باشد. نخواست توي كتابي باشد. نخواست كسي برايش جشن بگيرد. راستي كه بود؟ چه گفت؟ چه كرد؟ با من و ما. 

نامش را كجا نوشته اند، كدام كتاب كدام نويسنده، يادي از او كرده. وقتي برگشت، چشم هايش را جا گذاشته بود. باغيرت هيچ هم نمي گفت.
 
 از روزهاي آژير قرمز و پناهگاه كه داغ بود جنگ، در بيمارستاني تاريك و تنگ، مي شناختمش. روي برانكارد آورده بودنش. تب كرده بود. داغ گلوله بود. صورت‌اش، تن‌اش مثل نقش سفره‌هاي مادرم چهل تكه بود.

باغيرت رفته بود جايي كه يك بي غيرت زده بود به خاك. وطن كه مفت نبود هر آبله رويي هوس كند سفره اش را بيندازد روي خرمشهر، روي اهواز.

وقتي برگشت، چشم هايش را توي فكه جا گذاشته بود. دلش را اما داده بود به تو، به من، به خواهرم، به مادرت؛ كه خاك مادر همه ماست؛ وطن كه مفت نبود.

بارها خيز برداشتم برايش بنويسم اما اين كتاب ها برايش تنگ و كوچك‌اند. عكس ها و فيلم‌ها هم تحمل آنچه كرد، ندارند. نمي خواهد جايي باشد. نمي خواهد هوارهوار كند تا كسي ببيندش. تا كسي برايش اشك بريزد.

او كه من مي شناسم، نه يك نفر كه هزار تاي‌شان، تا اطلاع ثانوي مثل فرشته اي جامانده از بقيه، در زمين مي ماند. چشم ندارد بازوانش اما هنوز قدرت دارند. باغيرت هنوز كار مي كند. 

او كه من مي شناسم، هنوز هم وطن را از روي دل مي شناسد. تن به كتاب نمي دهد. تن به فيلم نمي دهد. والله هنوز هم آبله‌هاي جنگ را به كسي نشان نداده.

او كه من مي شناسم، در اين كتاب ها جا نمي شود.

وقتی زندگی نمی کنی

 

 گربه ها عاشق شده اند، تو کتاب می خوانی.

بیرون دعواست، تو کتاب می خوانی.

بقیه می خندند، تو کتاب می خوانی.

گریه می کنند، تو کتاب می خوانی.

قبرستان میهمان جدیدی دارد، تو کتاب می خوانی.

زن بوشهری کل می کشد، تو کتاب می خوانی.

زن می زاید، تو کتاب می خوانی.

مادر پشت در می ماند، تو کتاب می خوانی.

پدر فشار خون می گیرد، تو کتاب می خوانی.

برادر خمار بازمی گردد، تو کتاب می خوانی.

خواهر، کم سوتر می شود، تو کتاب می خوانی.

دزد می آید، تو کتاب می خوانی.

...

ادامه نوشته

چرا كتاب را جهيزيه نمي كنيم؟

 

پدر نخواست دخترش با سرمايه اي از كتاب، كليد خانه بخت را سر بگيرد. نشاني كوچه بخت را مادر به دختر نشان نداد با نوشته هايي كه مي توانند آدم سازي كنند. آنها نخواستند بدانند يا كه ندانستند كتاب خواندني است، كتاب ماندني است و باقي هر چه هست، قراردادي است سياه شده روي كاغذي و سندي.

یادداشتی برای خبرگزاری کتاب

ادامه نوشته

ما خود غريبش کردیم

غريبه نيست. دور نيست. مي‌شناسي‌اش. مي‌خواني‌اش. مي‌نامي‌اش. همه او اما نصيب دیگران شده. نقش «ديو» و «دد» را داشته‌ايم براي او. و او از ما «ملول» گشته.
از «مولانا» سخن مي‌گويم. او كه عشق و عرفانش همه از جنس نور است و حكمت. او كه از جنس ني و نجواست و در قمار عاشقانه‌اي، بي‌آن كه بخواهد و بداند که پيروز ميدان است يا كه نه، طريق «شمس» گرفت و تن را و روح را آزاد كرد....

ادامه نوشته

برای گیتی

تنهايي، تجربه تنومندي است براي من. گيتي را بايد فهماند که نمي تواند بدون من و ما شاد و سرزنده تر بچرخد. بايد عمر را خسته كنيم.
 

گشنگي

 

گشنگي داشت فكرم را مي خورد. چطور بايد جمعيت را كنار مي زدم تا برسم به ظرف هاي آب؛ آبي كه از چشمه اي در بيابان جوشيد، هزار و چهارصد سال پيش، زير پاي اسماعيل كه كودك بود، كه تشنه بود.

گشنه بودم. جمعيت بيشتر مي شد هر لحظه، مثل صداهايي كه اوج مي گرفت به دعا، به راز، به نياز.

تشنه بودم. يكي قرآن مي خواند. يكي ايستاده بود به نماز. زده بود زير گريه، اويي كه من ديدمش. كسي دلداري اش نمي داد؛ آخر اويي كه بايد دلداري مي داد، خود بهانه گريه بود.

ادامه نوشته

تا تولدي ديگر

باز هم تولد، جشن یک زایش از دو سال پیش. کمی بیشتر یا کمتر. چه فرقی می کند . این کار لعنتی، روزنامه نگاری را می گویم فرقی نمی کند چاپی یا الکترونیک. مثل موریانه ذره ذره بدون اینکه بدانی و بفهمی، درونت را سست و ناپایدار می کند. می پرسید چرا؟ به این دلایل:

همیشه در سطح نگه ات می دارد. از بس که فرصت مطالعه نداری و از آنطرف جذابیت کار، گاه چنان است که با همان هیجان های کوچک، دلت خوش است. 

همیشه نردبان دیگری و دیگران می شوی. خودت هم نمی دانی کجا نردبان شده ای و چرا شده ای تا کسی دیگر برود بالا و بعدها حتی تو را نشناسد.

همیشه به نظر می رسد از همه چیز باید خبردار باشی. پس فرصت مطالعه تخصصی را از دست می دهی. بیشترین فرصت کتابخواندنت، به دست آوردن آمار و ارقامی درباره فعالیت های حوزه های خبری ات است.

همیشه نگرانی. نکند اینجا هم تعطیل شود. نکند آنجا هم تو زرد از آب درآید.پس به این فکر می کنی که نه تو نباید همه تخم مرغ هایت را در یک سبد بچینی. پس اصلا وقت نداری به خودت برسی و درون کاوی کنی که در زندگی ات که گذشته و همینجور دارد می گذرد، کدام ها اولویت داشته.

امروز باز هم تولد داشتیم. تولد ایبنا. حسین نوروزی، پایه اش گذاشت.یادش بخیر. داد و دهش او مثال زدنی است.

 آخرین تولدی که یادم هست روز زایش خبرگزاری میراث فرهنگی بود. همان که سی اچ ان می شناسندش. امیدوارم همیشه روی پا بماند حتی با چند خط خبر. ۴ سالم آنجا گذشت. به تولد آخرش نرسیدم. اگرچه تولدی هم نداشتند. مرجان شیخ الاسلامی پایه اش گذاشت. یادش بخیر. همراه افشین امیرشاهی و وحید پور استاد و روزهای دربند و کاخ سعدآباد. راستی چرا کسی برای جمع کردن خاطرات نامکتوب بچه های رسانه ها، همت نمی کند. هرچند خودم هم این همت را ندارم. شاید چون درس نمی گذارد. بگذریم. اما نه یاد سودابه رحمدل با خودخوری هایش، یاد شیده لالمی همان روز اولی که آمد روزنامه ایران و بعد سی اچ ان و یاد فرزانه قاضی زاده و سینایش و مانی اش بخیر. آقاي امين و فرزانه و سارا، حامد، ولي، حسين جوني، چنگيز، مهدي مظاهري، مليحه، حسن ، احسان، تينا، مرجان و دهها نفر از بچه هاي خوب ديگر. ... قابلمه های بزرگ و دور هم نشستن و بلعیدن لقمه هایی که با حرص و جوش قطع شدن اینترنت، چه زود هضم می شد.

يادشان نيك كه هركدامشان توانستند و مي توانند بالاتر از لياقتشان باشند.

 بعضي وقت ها مي فهمي آنجايي كه هستي برايت كوچك و تنگ است بايد بالاتر بري، جايي كه وسيع تر باشد. اي كاش زودتر بفهميم وقت پرش چه زماني است. اما لعنتي هميشه دير مي شود. هميشه خدا هم چنین بوده.

به هرحال همیشه تولد. همیشه زایش. همیشه درد. و مشتی عکس و خاطره.

هر کس وارد این حرفه نشده، هنوز هم دیر نشده. نیاید. این حرفه فقط مهلت می دهد دشمن راستین جامعه ات را بشناسی ولی دشمن درونت را هرگز، به هزار دلیل.

گفت بيا، گفت بمان، گفت برو

 

چگونه روزنامه نگار شدم؟

نفسم بالا نمي آمد. بيشتر را ه را دويده بودم. احساس سارقي را داشتم كه فكر مي كرد الان صاحبخانه و همسايه ها دارند دنبالش مي دوند.  

من چه چيزي را دزديده بودم؟ كلمه كه جسارت دزدي نمي خواهد. نوشتن حرف هاي تند گل‌آقا كه دزدي نيست. او درباره سانسور حرف زده بود و صبح فردا تنها روزنامه اي كه مشروح اين حرف ها را منتشر كرد، “ابرار” بود. باز هم فكر مي كنيد من يك سارقم؟

ادامه نوشته

گزارشي از خودم

۱- تقریبا هر روز صبح خیلی زود می آیم دفتر کار. فقط می خوانم و سعی می کنم دریابم. این وبلاگ چند ماهی است به روز نشده. برای به روز شدن باید زیاد خواند و فهمید. می توان هر روز چیزی نوشت ولی چه چیزی؟ به هر چه نوشتن هم اعتقاد ندارمُ برعکس بعضی ها. این مدت خوب خوانده ام و اجازه بدهید ۲ ماه دیگر هم هیچ ننویسم.

۲- می روم سفر شاید آنجا به روز شوم. به دریافت های تازه نیاز دارم. عطش دیدن دارم. عطش فهمیدن. عطش گم شدن در میان جمعیتی سفیدپوش.

۳- تا ۵ سال آینده هم از روزنامه نگاری کناره می گیرم. می نشینم به نوشتن. همه مطالب این وبلاگ و همه آنچه در طول این سال ها به عنوان نمونه جمع آوری کرده ام را در کتاب هايي تخصصی جمع می کنم: درباره تيتر نويسي، خبرنويسي كاربردي، نمونه گزارش هاي قابل تامل ، روزنامه نگاري شهري، بخشی از کار ترجمه و تاليف انجام شده است. احتمالا انتشارات نورونار منتشر کند.

۴- همیشه به این فکر می کنم برای روزنامه نگاری کشورم چه کرده ام؟ سهم دیگران چه بوده است؟ روزنامه نگاری ایران حرفه ای نیست. با این وضعیت تدریس و کم مایگی، حرفه ای هم نخواهد شد.

۵- به خاطر علاقه شديدم به " تئو آنجلوپولوس " كارگردان يوناني الاصل و سازنده فيلم هاي محشري چون دشت گريان، گام معلق لك لك و ... در حال ترجمه کتابی درباره او هستم. بعد از سفرم كه از روز شنبه ۳ آذر آغاز مي شود،امیدوارم در سال ۸۷ منتشر شود.

تاجیکستان روزنامه ندارد

شرمنده ام که قبل از سال نو با اینکه به خودم و خوانندگان اندک این وبلاگ قول داده بودم، نتوانستم چیزی بنویسم. از نظر من نوشتنی ها بسیار بوده و هست و یا شاید به گفته خانم ثمانه قدرخان اشکالی در رسانه ها نبوده و نیست که من هم هیچ ننوشتم.

راستش همه روزهای تعطیل نوروز ۸۶ ، خوشبختانه در این ملک و دیار نبودم.سفر کردم به سرزمینی که تو گویی اهالی اش تاریخ بیهقی را گذاشته اند مقابلشان و با ادبیات قرن ۷ و ۸ گپ می زنند.

شنبه بود که به دوشنبه رسیدیم. شهر تعمیر می خواهد ولی هیچ کدام از مردم، الزامی بر آن نمی بینند. شهر آرام زیر بارانی که سه هفته بی وقفه بارید، چشم انتظار گردشگران ایرانی است. ایرانی ها را دوست دارند از سر صدق و صفا و البته بابت وطن، که می گویند ایران و تاجیکستان را از هم جدا کردند.

تاجیکستان روزنامه ندارد. در واقع مردم تاجیکستان این رسانه را نمی شناسند. هر چه هست هفته نامه است و تک و توک ماهنامه ای که خریدار ندارد و نویسندگانش از گروه وابسته به دولت هستند. هفته نامه هایش دو دسته است، خصوصی و مستقل و بیگانه ، که تمام حقوق تحریریه را ماهیانه می پردازند.(در این باره نوشتنی زیاد است که به تدریج برایتان می نویسم)

 روزنامه نگارانش حقوق مکفی نمی گیرند. حتی وقتی برای چند نشریه می نویسند.

وقتی باران می بارد، شمارگان همان هفته نامه های خصوصی و بیگانه از ۳ هزار نسخه به ۱۵۰۰ نسخه کاهش پیدا می کند. 

مردم تاجیک عطش روزنامه خوانی ندارند. مهم ترین دلیلش دلمشغولی هایی است که ۱۸ ایستگاه رادیویی و حدود ۱۲ نشریه (هفته نامه)، که همه با هزینه کشورهای غربی و اروپایی راه اندازی شده است، ایجاد کرده اند.

یکی از مهم ترین نقطه ضعف های همه نشریه های مستقل و مجله های دولتی، که ماهنامه اند، صفحه آرایی بی رنگ و لعاب شان است.

زیاد نوشتم. از حوصله خواندن فراتر است.

قبل از سال نو چیزی باید نوشت

مدتی است در این فضای مجازی بیش از حد خصوصی چیزی ننوشته ام. خیلی امیدوار کننده نیست، نه؟ یا شاید اتفاقی هم نمی افتد. قبل از پایان سال نو حتما مطلبی درباره اشکال های رسانه ای در سالی که گذشت می نویسم، شاید روزی روزگاری به درد کسی بخورد. شاید.

یک پیشنهاد هم دارم و اینکه هر کدام از شما هم می توانید در این باره نکته ای بنویسید و در همین وبلاگ منتشرش کنیم. هرچه انتقادی تر باشد بهتر است اما به همکاری توهین نکنیم.

خداحافظی با میراث خبر

 

۲۵ مهرماه ۱۳۸۵ ، تاریخ می نویسم تا خودم به یاد داشته باشم چه روزی خبرگزاری میراث فرهنگی را ترک می کنم.
حالا فرصت های بیشتری پیدا می کنم تا:

* نوشتن در وبلاگم را جدی تر دنبال کنم.
* گستره نمونه های مورد اشاره ام در این وبلاگ را متنوع تر کنم.
* درباره بعضی ماجراهای کاری و غیرکاری بنویسم و از آنها برای درک بهتر روابط حرفه ای و اخلاقی در روزنامه نگاری استفاده کنم.
* دنبال فرصت های بهتر شغلی بگردم.
* پروژه های ناتمام را به سرانجام برسانم.
* و از پروژه هایی بنویسم که دوستانم در تدارک انجام آن هستند و نیاز به همکاران مطبوعاتی دارد.

هوای حوصله

 

۱ـ هوای حوصله ابری است که نمی نویسم. تقریبا که نهُ به یقین همه مثل هم می نویسند در روزنامه ها و خبرگزاری ها. دوستی می گفت شما خبرنگاران خیلی زرنگ هستید که با سیاه کردن کاغذ های سفید و کاهی، پول هم درمی آورید.

۲ـ سی دی های خوب و مفیدی از نگاه و تحلیل های روزنامه نگاران حرفه ای امریکا دستم رسیده درباره  کار حرفه ای، از لید نویسی برای روزنامه ها گرفته تا روزنامه نگاری تخصصی برای رادیو و تلویزیون های محلی و سراسری. شاید به تدریج ترجمه کنم یا اینکه... بی خیالش شویم. قرار نیست همه چیز را همگان بدانند. این نگاه خست آمیز است.

۳ـ  همیشه به این فکر می کنم که از بین ۱۰ ـ ۱۵ نفر یا بیشتر شاگردانی که همکلاسی ابوعلی سینا بودند چرا تنها یک نفر بوعلی شد. آیا دیگران نبوغ او را نداشتند؟ حتی به این نکته هم رسیدم ابوعلی سینا مثل امروزی ها با کمک معلمان خصوصی توانسته مجالی برای بروز نبوغ خود پیدا کند. این برداشت من است. به زبان ساده اگر کلاس های خصوصی نبود او هم چه بسا بوعلی نمی شد. اما چیز دیگر اینکه خست معلم در یاد دادن نکته ها و آموخته هایش به دیگر شاگردان باعث شد تا تنها همه آنچه را که می داند به یک نفر بیاموزد. او هم شد بوعلی سینا.

این ها به معنی مخالفت با استعداد و نبوغ استاد حکیم نیست بلکه تنها طرح سئوال است.

نخستین اعتراض

و این هم اعتراض بلند آواز رییس مرکز آموزش مجازی درباره تاخیر های من برای آماده کردن سرفصل های آموزشی رشته روزنامه نگاری. بخوانید چقدر فریادش بلند و متلک وار است.

"سلام،
این همه کار، هم نوشتن کتاب و هم ترجمه و هم آموزشگاه مجازی.
اون کتاب را که خود شما می نویسید فقط خدا می داند که کی تمام می شود.
آن دوستی هم که در ترجمه کمک می کنه احتمالا به زودی کلافه می شه و سر به بیابان می سپارد.
کالج مجای هم احتمالا ... (یه چشمک مدل یاهو)"

با همه اینها شایان شخصیت محترمی است. عصبانیت او را می توان تحمل کرد. به این مرکز سر بزنید و با شیوه های جدید آن از جمله امکانات رادیو و تلویزیون آشنا شوید و انگلیسی را مانند بلبل حرف بزنید.

مرکز آموزش زبان انگلیسی 

این جماعت عاقبت بخیر نمی شوند

 

تن ناخوش روزنامه نگاری این مملکت هرگز روی عافیت نمی بیند. رنج نه از بابت محدودیت هایی که بر سر جریان آزاد اطلاعات در ایران وجود دارد، که دارد.

به احتمال زیاد که نه، یقینا دلزدگی ، تغییر شغل ، کنار گذاشته شدن و بازنشستگی زودهنگام برخی روزنامه نگاران کهنه کار نشاندهنده عاقبت بخیر نشدن اهالی جدی این حرفه است. خواه کهنه کار باشی یا که تازه کار
 ( راستی در حاشیه بگویم که   کتاب تازه کارها را فصل به فصل جلو می برم و هنوز بسیاری نکته ها باید به آن اضافه کنم. کتاب جدیدی را هم به اتفاق یکی از دوستان در دست ترجمه و تالیف داریم درباره ـ در خصوص ناصحیح است ـ یکی از مباحث و اجزای اصلی خبر، بعدا می گویم موضوع چیست. بخش هایی از سرفصل و محتوای سفارش شده یک مرکز آموزشی روزنامه نگاری در اینترنت را آماده کرده ام. بخش هایی از آن به درد این وبلاگ می خورد).

  برای آنها که هنوز فرصت دارند تا خودشان را از حرفه روزنامه نگاری یا بهتر بگویم مرض روزنامه نگار شدن خلاصی دهند، می نویسم که همه اش کار گل است، البته در ایران. باید بر اساس سنت قدیمی ها زندگی کرد. آب باریکه ای زیر سر داشت و نان خشکی سق زد.

سفر به سرزمینم/ نوروزی

 

بعد از یکسال روزهای آخر نوروز را به وطنم سفر کردم، رشت. همه چیز خیلی عوض شده . رنگ و لعاب تازه گرفت. بوی سفال سقف هایش برایم طعم زندگی می دهد.بوی باران . یاد گذشته های بسیار دور.
روز اول بعد از دانشجو شدن در دانشگاه علامه ـ تهران لعنتی ـ یک روز در کتاب فروشی زیر شهرداری رشت وانمد می کردم که دنبال کتابهای مهمی می گردم. آقایی بلند بالا با جذبه و کاریزماتیک گرم صحبت با کتابفروش بود و من پرسیدم کتاب " یک بستر و دو رویا " نوشته آندره فونتن را دارید؟ کاریزما گفت: شما علوم سیاسی می خوانید؟

گفتم: نه، قرار روزنامه نگاری بخوانم . اما تازه کارم.

 گفت: توی دانشگاه پسر من را می شناسی، دکتر شمیسا.

او را نمی شناختم. اما چند ماه بعد او را شناختم. دکتر سیروس شمیسا و وقتی بیشتر پیگیر کارهایش بودم فهمیدم که او بیش از استواری و تحکمی جمله پدرش برای معرفی او ، جاودانه است.

او رمز جاودانگی را پیدا کرده بود. خواندن و خواندن و نوشتن از سر تحقیق بسیار. حالا چطور می توان جاودانه ماند؟ من هنوز به آن نرسیدم.

بگذریم. توی رشت کلی روزنامه و هفته نامه قدیمی منتشره قبل از سال ۸۵ خریدم تا ببینم نشریه هایی که سالهای دور در بعضی از آنها خبرنگاری می کردم حالا چطوری شده اند. شاید بعد از تعطیلات کسل کننده نوروز به نقد آنها ـ اگر بر و بچه های سرزمینم گلایه نکنند- بپردازم. 

راستی بهانه سرک کشیدنم به دنیای مجازی تنها پیدا کردن شماره تلفن ایمان امروز است. شاید در فرصت اندک او را ببینم.

می خواهم همه چیز را خراب کنم

روزنامه نمی خوانم. بسیاری از سایت ها را نمی گردم. با خودم درگیرم. دارم در بسیاری از گوشه های زندگی ام تا به امروز لگد می زنم تا هر آنچه بوده فروریزد. نتیجه اش قطعا برای من آرام بخش و برای خیلی ها هم ممکن است بی اهمیت باشد.

 چه فرقی می کند کسی باشد یا نباشد. وقتی به این نقطه برسید تازه با هم همسفر می شویم. یکی زودتر و یکی دیرتر.

 از یاس فلسفی حرف نمی زنم. از درد بزرگی برای خودم می نویسم که ادامه توضیح اش اینجا نه به صلاح است و نه مرتبط.

تا آن روز که به یقین برسم و انجامش دهم، آنچه به ذهنم برسد، برایتان می نویسم. اما نه از سر رضایت مندی از خودم، بلکه از سر اجبار. به هر حال کسی که هنوز هست باید چیزی بنویسد هر چه که باشد. 

مرخصی

امروز هم مثل دیروز و دو روز گذشته این وبلاگ را به روز نکردم . به خودم مرخصی دادم. به یاری خدا از شنبه.