زن عطر مرد را شنید. ایستاد. نگاهش کرد. خوش قامت و سفیدپوش بود. دلش همراهی می‌خواست.

مرد صورت زن را دید. ایستاد. نگاهش کرد. خوش قامت و سرخ‌پوش بود. دلش همراهی می‌خواست.

در رفت و برگشت دو نگاه، زن گفت: چه خوب می‌شد با من قدم می‌زد.

مرد به خود پیچید: چه خوب می‌شد با من همراه می‌شد.

***

زن گفت: لعنت به این زندگی ...

مرد گفت:‌ لعنت به این بخت ...

زن گفت: اگر لال نبودم، می‌گفتم عاشقت شدم.

مرد گفت: اگر بداند لالم، همراهم نمی‌شود.

دو نگاه از هم دور شدند. و عطر مرد روی صورت زن چرخ می‌خورد.