براي با هم بودن
زن عطر مرد را شنید. ایستاد. نگاهش کرد. خوش قامت و سفیدپوش بود. دلش همراهی میخواست.
مرد صورت زن را دید. ایستاد. نگاهش کرد. خوش قامت و سرخپوش بود. دلش همراهی میخواست.
در رفت و برگشت دو نگاه، زن گفت: چه خوب میشد با من قدم میزد.
مرد به خود پیچید: چه خوب میشد با من همراه میشد.
***
زن گفت: لعنت به این زندگی ...
مرد گفت: لعنت به این بخت ...
زن گفت: اگر لال نبودم، میگفتم عاشقت شدم.
مرد گفت: اگر بداند لالم، همراهم نمیشود.
دو نگاه از هم دور شدند. و عطر مرد روی صورت زن چرخ میخورد.
+ نوشته شده در سه شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۶ ساعت 18:34 توسط مهران بهروزفغانی
|
46 سالگی را پشت سر گذاشتم. آدمی در این سن و سال چقدر هنوز جرات دارد. ازدواج و زندگی جدید و ... خلاصه اینکه از همه چیز راضی ام. آرامش و رضایت همه سرمایه من است. امیدوارم مستدام باشند.