نامش فراموش شد، كارش اما نه. جانش گداخته شد، ايمانش اما نه. نخواست توي چشم باشد. نخواست كوچه اي به نامش باشد. نخواست توي كتابي باشد. نخواست كسي برايش جشن بگيرد. راستي كه بود؟ چه گفت؟ چه كرد؟ با من و ما. 

نامش را كجا نوشته اند، كدام كتاب كدام نويسنده، يادي از او كرده. وقتي برگشت، چشم هايش را جا گذاشته بود. باغيرت هيچ هم نمي گفت.
 
 از روزهاي آژير قرمز و پناهگاه كه داغ بود جنگ، در بيمارستاني تاريك و تنگ، مي شناختمش. روي برانكارد آورده بودنش. تب كرده بود. داغ گلوله بود. صورت‌اش، تن‌اش مثل نقش سفره‌هاي مادرم چهل تكه بود.

باغيرت رفته بود جايي كه يك بي غيرت زده بود به خاك. وطن كه مفت نبود هر آبله رويي هوس كند سفره اش را بيندازد روي خرمشهر، روي اهواز.

وقتي برگشت، چشم هايش را توي فكه جا گذاشته بود. دلش را اما داده بود به تو، به من، به خواهرم، به مادرت؛ كه خاك مادر همه ماست؛ وطن كه مفت نبود.

بارها خيز برداشتم برايش بنويسم اما اين كتاب ها برايش تنگ و كوچك‌اند. عكس ها و فيلم‌ها هم تحمل آنچه كرد، ندارند. نمي خواهد جايي باشد. نمي خواهد هوارهوار كند تا كسي ببيندش. تا كسي برايش اشك بريزد.

او كه من مي شناسم، نه يك نفر كه هزار تاي‌شان، تا اطلاع ثانوي مثل فرشته اي جامانده از بقيه، در زمين مي ماند. چشم ندارد بازوانش اما هنوز قدرت دارند. باغيرت هنوز كار مي كند. 

او كه من مي شناسم، هنوز هم وطن را از روي دل مي شناسد. تن به كتاب نمي دهد. تن به فيلم نمي دهد. والله هنوز هم آبله‌هاي جنگ را به كسي نشان نداده.

او كه من مي شناسم، در اين كتاب ها جا نمي شود.