ديدار با آقاي صديقي، 21 دي ماه
در همه روزها و سالهايي كه شاگرد بزرگان روزنامهنگاري بودم و هستم، بسيار و بسيار از استاد صديقي آموختهام. مدتها گشتم تا اولين گزارش داستاني ايشون رو درباره پهلوانهاي كرمانشاه پيدا كنم و بخونم و گنجينههاي ديگهاي كه استاد نوشتند. فقط حيف كه صاحب اين همه ذوق و سليقه، داستاننويسي نكرد و باور دارم خيليها رو از خوندن محروم گذاشت.
اين رو هم بنويسم كه هر وقت نام آقاي صديقي رو ميشنوم، ياد مرحوم استاد حسين قندي ميافتم. چه بسيار به من آموخت و برايم زحمت كشيد. هنوز نتونستم مرگش رو تحمل كنم و هميشه به دوستانم ميگم كه چقدر يتيم شديم ما! چقدر فقير شديم ما. چه دوره بدي رو حداقل در روزنامهنگاري ميگذرونيم ما؛ بيشتر بزرگان بيادعا كه معلم من و شماها بودن، فوت كردن يا كه قلمي در دست ندارند يا اگه هستن، بييال و كوپال گوشهاي دارن گذران ميكنند.
دستكم حالا خشنودم كه هنوز چهرههايي رو داريم مثل آقاي صديقي، آقاي قاضيزاده و اندك چهرههاي ديگه كه هنوز اگر حوصلهاي براشون مونده باشه ميتونند نكتههايي به من و ما ياد بدن. بايد قدردان همييشگي همه اونها باشيم.
46 سالگی را پشت سر گذاشتم. آدمی در این سن و سال چقدر هنوز جرات دارد. ازدواج و زندگی جدید و ... خلاصه اینکه از همه چیز راضی ام. آرامش و رضایت همه سرمایه من است. امیدوارم مستدام باشند.